قبادی به بهترین شکل ممکن جنگ را به تصویر می کشد،او از دولت مردان دلخور نیست،نه از صدام گله می کند نه از بوش،او از غم و رنج  در چهره دخترک گلایه می کند،او از آرزوهای کودکانه ستلایت (Satellite ) می گوید،از کسی که روزی آرزوی دیدن آمریکایی ها را داشت اما روزگار چنانش کرد که در پایان به سربازان آمریکایی پشت کرد و اهمیتی نداد،او عاشق بود،برای دخترک حاضر شد برادر بی دستش را ببخشد،دوچرخه ای را به دنبالش بیاورد که داماد ها عروس را با آن می بردند،به میدان مین رفت ، دست به هرکاری کرد تا آن ماهی قرمز را بدست آورد اما خبر نداشت که هیچکدام دوای درد دخترک نیست،نه آن عشق ساده کودکانه،نه آن بچه ی نابینایش و نه برادرش،او همان شب از میان انسان ها رفت،او لاک پشت اسیر شده ای بود که حتی با پناه بردن به آب نیز نتوانست نجات یابد،آب که مظهر پاکی و حیات است چطور  لاک پشت قصه ی ما را نجات نداد؟او و انسانیت مردند، فکر این عمل و تاثیراتش آنقدر در وجود دخترک باقی ماند تا حتی حاضر‌‌‌ شد قید پسرش را بزند،به کوهی پناه آورد و پرواز کند...آری لاک پشت ها هم می توانند پرواز کنند اما ...


Tele_logo Telegram-تلگرام ما