
کسوف سومین فیلم از سه گانه ی کارگردان مشهور ایتالیایی مایکل آنجلو آنتونیونی ست و جایزه هیئت داوران کن سال ۱۹۶۲ را آز آن خود می کند.آنتونیونی با تعریف خاص خود در شیوه روایت فیلم، طرفداران و البته منتقدان زیادی داشت.کسوف که در دوران اوج او نیز کارگردانی شد، گواهی بر این سبک خاص اوست.سبکی که در آن ریتم به ایستایی می رسد.میزانسن ها نقش زیادی در انتقال مفاهیم به بیننده ایفا می کنند و تصاویر با کنتراست بالا گرفته می شوند.کسوف تلفیقی از تضاد های انسانی را به نمایش می گذارد.این تضاد ها به شیوه روایت نیز نفوذ می کنند.در فضای فیلم همچون هارمونی یک قطعه موسیقی، سکوت محض به فریادهای انسان های متریالیست فیلم در بازار بورس گذار می کند و این نورپردازی فیلم است که به کمک این دوگانگی ها می آید.آنتونیونی داستان سرایی نمی کند.او متخصص نشان دادن های تضادهای درونی انسان مدرن است.الیناسیون(از خودبیگانگی) همان چیزی است که کارکترهای فیلم از آن رنج می برند.رابطه، زندگی، عشق و پول ،ترس های انسان امروزه، نشان داده می شوند و با پایانی باز این قطعه هارمونیک تمام می شود.تصاویری با فضای اکسپرسیونیستی و نتیجه ای در روح و کالبد بیننده...
۹۵/۰۹/۲۶
۰
۰
Iman
برای من آنتونیونی تا اواخر دهه ۶۰ زنده بود و بعد از آن به یک فیلمساز سردرگم در روشنفکری تبدیل شد و شاید فقط در آخرین اثر بلندش به همراه وندرس کمی به دوران اوج خود نزدیک شد که بازهم در آن اثر نتوانست فیلم خود را به درستی بسازد که بارها با دخالت عوامل و حتی وندرس همراه شد و چند سکانس از فیلم را کوتاه کرد ،اما کسوف فیلمی بود که کنتراست در میزانسن حرف اول را میزد اما مخاطب در فیلم هر لحظه منتظر بود در شخصیت های فیلم رفتاری را ببیند که به هیچ وجه قابل پیش بینی نبود و این هم شاید کذار آنتونینی مانند فلینی از نئورئالیسم به سینمای خاص خود بود و اما در سکانس آخر فیلم مخاطب به کلی از داستان فیلم جدا میشود و شخصیت ها به کلی حذف میشوند و مخاطب با دنیایی سروکار دارد که روز و داستان جدیدی را شروع میکنند و شاید آنتونیونی این را میخاهد به مخاطب نشان دهد که انسان به گذشته خود و حتی روز قبل به دور است