فیلمِ 'خانهیِ دوست کجاست؟' داستانِ پسربچهای به نامِ احمد احمدپور است که در کلاسِ دومِ دبستان درس میخواند. در تمامِ مدتِ نمایشِ فیلم، احمد خانهیِ دوستش، محمدرضا نعمت زاده، را میجوید تا دفترچهی مشقِش را به او برساند. معلمِ دبستان شاگردان را تهدید کرده بود که هرکس مشق ننویسد از مدرسه اخراج خواهد شد. این تهدید انگیزهیِ کافی برایِ احمد ایجاد میکرد که جستجویِ خود را تا جایی ادامه دهد که ساختارِ فیلم کامل گردد.
کارگردان در فضاسازی دنیای کودکان و تلطیف احساسات مخاطب بزرگسال چنان موفق است که دیدن شلواری شبیه شلوار دوست یا صدای پارس کردن یک سگ تبدیل میشود به تعلیقی تاثیرگذار! تقریبا هیچ موضوع بی هدف و هرزی در فیلمنامه نیست. گاهی فکر میکنیم از سر بازیگوشی صحنه ای یا دیالوگی در فیلم گنجانده شده که هدف خاصی ندارد اما به مرور میبینیم همه چیز هدفدار است ( مثل آن پسرکی که در کلاس رفته زیر میز و کمرش درد میکند و چند سکانس بعد دلیلش را می بینیم یا حرف هایی که پدربزرگ در مورد تعلیم و تربیت کودکان می زند در ابتدا به لطیفه ای می ماند و آن همه تاکید بر مونولوگ پدربزرگ وقت کشی به نظر میرسد اما در سکانس ماقبل پایانی می فهمیم که چقدر آن تاکید هوشمندانه بوده) مهارت کیارستمی در تنظیم حرکات و زوایای دوربین ، خلق موقعیتها در داخل قاب و دکوپاژ هم شگفت انگیز است. اما اوج هنر کیارستمی بازی گرفتن از کسانی است که کمترین آشنایی با دنیای سینما ندارند. تیم کارگردانی موفق شده اند طوری از نابازیگران روستایی بازی بگیرند که انگار دوربینی مخفی از زندگی واقعی جاری در روستا فیلم میگیرد. جالب انجاست که اگر گاهی کسی نگاهش توی دوربین می افتد همه چیز آنقدر واقعی است که فکر میکنیم این هم بخشی از واقعیت جاری است (بر خلاف اکثر فیلمسازانی که با نابازیگر کار میکنند و از نگاه کردن نابازیگر به دوربین آنقدر میترسند و بازیگران را میترسانند که گاهی شخصیت ها به شکل تابلویی سرشان را پایین می اندازند یا به طرف دیگری نگاه میکنند که از نگاه کردن به دوربین به مراتب بدتر است. اعتماد به نفس کیارستمی در این مورد هم ستودنی است) اینها فقط گوشه ای از زیبایی های "خانه دوست کجاست؟" بود. فیلم آنقدر دوست داشتنی است که میتوان ساعتها در موردش حرف زد.[1]
ورودِ احمد به خانهیِ خودشان و آغازِ کارش او را بسرعت در فضایی قرار میدهد که با سادگی و زیبایی گسترش مییابد. هنگامی که احمد دفترچهیِ مشقِ نعمت زاده را درکیفِ خود مییابد، مدتِ اندکی از زمانِ تهدیدِ معلم گذشتهاست. احمد به شدت نگران میشود و از همین نقطه کشمکشِ او با جهانِ بزرگسالان آغاز میشود. سخنِ پیاپیِ احمد را مادرش نمیشنود و مانند معلم او را به انجامِ کارهای ِ خانگی وادار میکند. مادر در کارِ رختشوییِ خودش چنان سرگرم است که متوجه آشفتگی خواستههایِ خود از پسرِ نگرانش نیست. کشمکشِ پسر و مادرش با فرارِ پسر به بیرون به بهانهیِ خریدِ نان پایان مییابد. احمد از خانه بیرون میرود و به دنیایِ گستردهیِ بیرون پا میگذارد. در گذرِ شتابناکِ احمد از بازار و از میانِ پیرمردانِ بیکار روستا، تقابلِ شخصیتِ محوری و محیطِ پیرامون به نمایش در میآید. برخورد پدربزرگ با احمد و دستور او به بچه برای آوردنِ سیگار از خانه، فاصلهیِ صمیمیتِ پاکِ کودک و خودخواهیِ آشفتهیِ مردی کهنسال را نمابانتر میسازد. نتیجهیِ اخلاقی که پدربزرگ از داستانِ تربیتی خود میگیرد تلاشی شکست خورده برایِ نگهداشتِ رابطهای سنتی از گذشته است. پیرمرد آگاه نیست که پیروزیِ او بر نسلِ جدید تنها در حوزهیِ سخن و درگواهیِ مردانی پیرتر از خود باقی است. او و همسالانش مدتها پیش قدرتِ حکمرانی در مقیاسِ کوچک را در پایِ دیوارهایی پوسیده و در حالِ ویرانی رها کردهاند. احمد به روستایِ پشته میرود. در فراز و فرودِ کوچههایِ روستایِ پشته و در گذرگاههایِ ترسناک برایِ یک کودک، با دو گروه برخورد میکند. گروهِ اول کودکانی هستند که سخن او را میشنوند و به او پاسخ میدهند. گروهِ دوم بزرگسالانِ بسیاردان و بیچارهای هستند که یا گفته هایِ احمد را نمیشنوند و یا پاسخی به او نمیدهند. روابطِ انسانها در این برخوردها سزاوار اندیشیدن است. بزرگسالان این کودک نگران را به نفع خود به کار میگیرند. در پشته، احمد در مییابد که محمدرضا و پدرش چند لحظه پیش به روستایِ کوکر رفتهاند. احمد به سرعت به کوکر بر میگردد و مردی به نامِ آقایِ نعمت زاده را در حالِ خریدنِ یک در پیدا میکند. او تنهاست و محمد رضا با او نیست. آقایِ نعمت زاده چنان سرگرمِ کارش است که حتا صدایِ احمد را نمیشنود. برایِ تاکیدِ فراوان بر دو دیدگاهِ ناهمسان از دریافتِ پدیدارها، نعمت زاده ورقی از دفترِ مانده در دست ِپسرِ را برایِ نوشتنِ رسیدِ پول پاره میکند. او هیچ توجهی ندارد که این دفترسبب چه نگرانیِ بزرگ، و البته زیبایی، شده است. دفتر تبدیل به جسمی شده که دیدگاهِ دو گروه از مردم درآیینهیِ آن به نمایش در میآید. نعمت زاده روانهیِ روستایِ پشته میشود. احمد نیز به دنبالِ او راه آمده را بازپس میپیماید و خیلی دیر در مییابد که آن نعمت زاده، پدر احمد، یعنی دوستش نیست. در پشته، پسرِ همان نعمت زاده راهِ خانهیِ محمدرضا را به او نشان میدهد. احمد احمدپور در راهِ رفتن به سوی خانهیِ محمدرضا نعمت زاده، با پیرمرد نجاری برخورد میکند و زیباترین نمایِ فیلم هم شکل میگیرد. پیرمردِ نجار همراهِ احمد راه میافتد تا خانهیِ محمدرضا نعمت زاده را به او نشان دهد. روز هم به پایان رسیده و سایهی ِ تاریکی حس میشود. پیرمرد در راه سرگذشتِ خود را در مقیاسِ درها و پنجرههایی که ساخته به احمد باز میگوید. کارِ خود را در یک یکِ درها و پنجره ها نشان میدهد. حتا 'درِخانه یِ دوستِ احمد' را نیز او ساخته است. در این سکانس، نیازِ پیرمرد به احمد بسیار بیشتر از نیازِ احمد به اوست. پیرمرد کسی را یافته که ناچار است به سخنِ حسرت بارِ او گوش دهد. پیرمرد بیشتاب حرف می زند. شبِ فروافتاده بر مکانی بیگانه نیز برایِ پسر کمسال فضایی ترسناک ایجاد کرده و او را ناگزیر ساخته است که به آهنگِ گامهایِ پیرمرد گام بردارد. پیرمردِ سرگشتگیِ خود را بیان میکند. او گرفتارِ این خیال است که چرا درهایِ چوبی را با درهایِ آهنی عوض میکنند و نیز درها و پنجره هایِ چوبیِ کارِ دستِ خودش را به کجا میبرند. رفتنِ آن دو به سرانجامِ دلخواه نمیرسد. خانهیِ محمدرضا نعمت زاده خاموش است. احمد نا امید از یافتنِ دوست و پیرمرد نا امید از نگه داشتنِ شنوندهایِ خوب بر میگردند. پیرمردِ نجار به جهانِ تنهاییِ خود پناه میبرد و پنجرهای را که بین او و احمد گشوده شده بود میبندد. احمد راهِ کوکررا در پیش میگیرد تا سعیِ میانِ ِ صفا و مروهیِ خود را کامل نماید. نمایِ بستهیِ خانه یِ احمدپورها در شب غم غربت انسان را به نمایش میگذارد. پدر رادیویی را در دست گرفته و موج آن را بیهدف میگرداند. پس از مدتی رادیو را خاموش میکند و بدونِ هیچ سخنی به خواب پناهنده میشود. پدر بزرگِ آموزگار در هنگامِ روز در گوشهای نشسته و غرق در درماندگیِ خویش است. تنها ارتباطِ انسانی را مادر از طریقِ دادنِ شامِ احمد ایجاد میکند. البته این ارتباط هم بینتیجه میماند زیرا نگرانیِ احمد برایِ اخراجِ محمدرضا نعمت زاده از مدرسه نمیگذارد او به خوردن نیازی حس کند. اهلِ خانه به خواب میروند تا خستگیِ روز را فرو بنشانند. احمد بیدار و نگران است و در بیرون از خانه بادِ شدیدی جهان را میآشوبد، پنجره یِ بازِخانه را بر هم میزند تا تنهایی و اندوهِ احمد را ژرف تر نشان دهد. آشکار است که احمد خسته تر از تمام افراد خانه است. همه میخوابند، اما او بیدار میماند تا در جهانی که روابط انسان ها زوال یافته، پاسدارِ حرمتِ دوستی باشد. او هنوز خردسال است و روابطِ مادیِ بشر او را آلودهیِ خویش نساخته است. اگر کور سویی برایِ پیوند پاکِ انسان ها باقی باشد، آن امید را باید در احساسِ زلالِ کودکان جستجو کرد. در چنین شبی احمد خودش مشقِ محمدرضا را مینویسد. نمایِ پایانی فیلم کشمکش دو جهان بزرگسالان و کودکان را به سامان میرساند. احمد دفتر را به محمدرضا میدهد. او دفترش را باز میکند. در محلِ مشقِ شب، شاخه گلی نیز گذاشته شده است. معلم نه گل را میبیند و نه آن همه تلاشِ عاشقانهای راکه برایِ انجامش کشیدهشده حس میکند. تنها خطی بر مشقِ محمدرضا میکشد تا وظیفهیِ خود را انجام داده باشد. دوربین رویِ شاخه یِ گل ثابت میماند تا نشان دهد آن گل تصویری از دوستی و نیز هدیه یِ فیلم ساز به تماشاگر میباشد. با چنین تماشایی از فیلم به این نتیجه میرسیم که موضوعِ فیلم روابط در هم شکستهیِ انسانهاو رنجی است که آدمی از بیاعتنایی دیگران میکشد. این رنج از طریقِ تقابلِ جهانِ کودکان و بزرگسالان به تصویر کشیده شده است. موفقیتِ فیلم در گستردگیِ موضوع و شکلِ بیان آن است. هر انسانی به مرکزیتِ خود، جهانی ساخته است و دیگران را هیچ میپندارد. گذرِ زمان به او نشان میدهد که خود نیز ذرهایِ ناچیز، نادیده گرفتهشده و بیاعتنایی چشیده اشت. از سویی، حرکت شخصیتِ محوریِ فیلم از خانه به گسترهیِ بازِ جامعه و مشاهدهیِ روابطِ حاکم بر آن چنین مینماید که تنهاییِ انسان در جهان حاصل سودجوییِ افراد تشکیل دهندهیِ آن است. این تنهایی، بشر را اندوهناک میکند و اندوه هنگامی سنگینتر میشود که انسان به دنبالِ مفهومی انسانیتر و شایستهیِ آدمی تن به تلاشی جانکاه بدهد، اما سعیِ او از طرفِ همه نادیده گرفته شود. [2] 1-فیلمهایی که می بینیم.. 2-خانهی ِ دوست کجاست؟